نقدی محتوایی بر "انجمن شاعران مرده"
Dead Poets Society
1989
Peter Weir
Drama
Robin Williams; Robert Sean Leonard; Ethan Hawke; Josh Charles; Gale Hansen
http://www.imdb.com/title/tt0097165/
زمانی که هنری فورد در سال 1908 به ساختن مدل های T پرداخت، 7882 عمل مختلف لازم بود تا یک اتومبیل ساخته شود. فورد در شرح حالش اشاره می کند که از این 7882 کار تخصصی، 949 کار آن می بایست توسط «مردان قوی با بدنی پر قدرت و از نظر جسمی در سلامت کامل» انجام گیرد و 3338 کار آن محتاج مردانی با قدرت بدنی «معمولی» بود و بقیه ی کارها را اکثرن «زنان یا کودکان سنین بالاتر» می توانستند انجام دهند. وی با لحنی عاری از عاطفه ادامه می دهد: «ما پی بردیم که 670 کار را مردان بدون پا و 2367 کار را مردان با یک پا و 2 کار را مردان بدون دست و 715 کار را مردان یک دست و 10 کار را مردان کور می توانند انجام دهند.» به اختصار، برای کار تخصصی، کل یک شخص مورد نیاز نبود بلکه فقط به قسمتی از بدن وی احتیاج بود و تا کنون شواهدی این چنین زنده دال بر این که تخصصی شدن افراطی تا این حد می تواند شقاوت انگیز باشد ارائه نشده است. [1]
***
"تخصص گرایی" رمز تولید انبوه بود؛ رمز تولید بیشتر در زمان کوتاه تر. میل به "هم سان سازی" و "بزرگ سازی" در کنار "تخصص گرایی"، به ایجاد قالب فرهنگی جدید در موج صنعتی می انجامید. گسترش این دیدگاه، تمام تعاریف سیاسی – جغرافیایی را نیز درنوردید. در این شکل نوین زندگی صنعتی، حالا کشورها نقش بخش های مختلف در یک واحد صنعتی بزرگ یکپارچه ی جهانی را ایجاد می کردند؛ کشورهای جا مانده از سپهر صنعتی ـ کشورهای جهان سوم ـ منابع اولیه را تامین می کردند و کشورهای صنعتی نقش تولید کنندگان و در این میان، این بازاریاب ها بودند که باید مرز بین "تولید کننده" و "مصرف کننده" را تعیین می کردند...
اینجا بود که انسان ها نقش چرخ دنده های این ماشین تولید جهانی را ایفا می کردند، و هر انسانی بسته به استعداد ذاتی خود، می بایست نقش خود را در این کارخانه ی غول پیکر جهانی تعریف می کرد. این چون این بود که ویژگی های انسانی، مثل خصوصیات قطعات ساده ی صنعتی تعریف می شد: انسانی ظریف با تنش تسلیم 20 سال کار هشت ساعته در روز و تنش گسیختگی 30 سال یا انسانی قوی شبیه به یک چرخدنده از جنس فولاد ST52 با تنش جاری شدن 3700 کیلوگرم بر میلی متر مربع و تنش گسیختگی 5200 کیلوگرم بر میلی متر مربع!!!
پدران ما، به سپهر صنعتی و پایداری همیشگی آن، باوری درونی داشتند و تمام تلاش آن ها به ایجاد موجودی با خصوصیات و شناسنامه ی صنعتی برتر منتهی می شد. ما باید درس می خواندیم تا در نظام آموزش و پرورش صنعتی، نقش مهم تری در چرخاندن این کارخانه ی غول پیکر دست و پا کنیم. اگر در قالب این برنامه ی آموزشی جا نمی شدیم، باید در پایین ترین جای این هرم و زیر فشار بیشتری قرار می گرفتیم و مثل قطعاتی بودیم که برخورد مستقیم با محصول نهایی دارند و تبعن زودتر دچار فرسایش و خوردگی می شدیم؛ اگر درس می خواندیم که نقشی در میانه ی راه پیدا می کردیم و شبیه اهرمهای انتقال قدرت بودیم یا مثلن شبیه تجهیزات جانبی – فکر کنید رشته ی پزشکی در جامعه ی صنعتی، نقش تعمیرکاران و فیکس کنندگان قطعاتی که به دلیل نقص فنی و به صورت موقت از چرخه ی تولید خارج شده اند را بازی می کنند و من می توانم اثبات کنم خروجی تمام دانشگاه های جهان در هر رشته ای در آن دوره، به تولید بیشتر و منظم تر مرتبط می شوند – این اواخر نیز، باهوش ترها و کسانی که استعداد خاصی داشتند، به ایده پردازی برای تولید بیشتر می پرداختند و نقش موتور محرک این کارخانه را داشتند.
انسان در جامعه صنعتی، ابتدا توسط پدر و مادر مجبور می شد که به این چرخه بپیوندد؛ کم کم مدرسه، کلیسا و مذهب، کتاب ها و رسانه ها و حتی دایره ی دوستان، تنها آینده ای در این مسیر را برای شما تصویر می کردند. هنوز هم که هنوز است، این استعداد یاب ها در تمام سوراخ سنبه های جوامع صنعتی حضور دارند تا به کوچکترین استعداد شما در همان کودکی، بها دهند. هنوز هم که هنوز است، برنامه های "استعداد یابی" با جوایز میلیون دلاری شما را ترغیب می کنند که استعدادتان را در هر زمینه ای که هست بیابید و آن را اعلام کنید تا برایتان شکوفا کنند. اشکال این نگاه این جاست که به انسان، درست مانند یک قطعه ی صنعتی نگاه می شود و اگر میکل آنژ داوود را درون یک سنگ می دید و آن را بیرون کشید، این بار نگاه استعداد یاب ها به شما، نگاه یک قطعه ی تراش نخورده و آب ندیده است که طی مراحلی – مانند آموزش پرورش صنعتی و البته مراحلی مثل سربازی اجباری – آماده ی پیوند و جوش خوردن با دیگر قطعات صنعتی می شود.
نگاهی بدین شکل به انسان، نگاهی سطحی و موضعی است. برای کسانی که خط سیر تعادل اجتماعی در تاریخ را شناسایی کرده اند، روشن است که عدم اهمیت و یا پافشاری در یک مقوله ی انسانی در برهه ای در تاریخ، به زودی اثری متقابل خواهد داشت و پس از هر انحرافی از این خط، بسته به قدرت این موج، خط سیر تاریخی به سرعت و با زاویه ای تند و شتابی محسوس، به سمت مقابل آن خواهد شتافت. نگاه ابزاری به انسان، امروز در همان جوامع صنعتی، مکاتب اومانیستی و انسان مدارانه ی افراطی را تشکیل داده است و ظهور این پدیده، تنها پاسخی تاریخی به نادیده انگاشتن دهه ها و سده های اخیر زندگانی متعادل انسانی است.
در "انجمن شاعران مرده" با اشاره های کوتاه و قابل درک فلسفی، نسل جدید به شناخت و حرکت درونی تشویق می شود و یک فرصت حداقلی چند ساعته، به اجتماعی کوچک و حداقلی از دانش آموزان یک مدرسه ی "ابزار صنعتی ساز" می بخشد. این توجه به خود و بی اهمیتی به انتظارات اجتماعی، ابتدا در یک محیط شاداب دوستانه شکل می گیرد و هر چه که پیش می رود، تقابل بین این دو – خواسته ی اجتماع از فرد و فرد از خودش – به شکلی جدی تر و نمودی پراگماتیستیک می انجامد. "انجمن شاعران مرده" اولین تلاش های نسلی است که اهمیت به خودِ انسانی را جدی می گیرد و موج سوم از دل همین نسل و با در هم شکستن قالب های فکری و فرهنگی و اقتصادی موج صنعتی، از آن پدید می آید.
7 سال قبل از "انجمن شاعران مرده" یعنی در 1982، همین مفاهیم، به شکلی کلی تر و وسیع تر و در قالبی پیچیده و غامض در فیلم "دیوار" پینک فلوید مطرح می شود. اعتراض به شکل نوین خانواده و نظام آموزش و پرورش و تاثیر زندگی صنعتی بر روابط انسانی در قالب ترانه ها و نماها و انیمیشن های این فیلم، اثری یگانه و تاثیر گذار از این ساخته در ذهن ها ایجاد کرده؛ اثری که بیشتر بیانی اعتراض آمیز دارد و در پی ارائه ی راه حلی برای موضوعات مطرح شده به شکلی مدون نیست.
اما در "انجمن شاعران مرده"، با فیلمی روان و با موسیقی موریس ژار کبیر، رو به رو هستیم که نماهای بی بدیلی از زندگی و مرگ و حتی پرواز دسته جمعی پرندگان به تصویر می کشد. تقدس زدایی از قالب های پیشینیان، اولین درس جلسه ی نخست آقای "کیتینگ" است. رهایی از آینده و گذشته و دریافتن زمان حال، خود به خود به برداشتن – و نه شکستن – قالب های ذهنی و فکری منجر می شود و انسان رها شده از قید زمان، انسانی خالص و گوهرین است. انسانی که با نمودار با شعر برخورد نمی کند، و برای درک شعر، کلمات را زندگی می کند و برخورد او با واقعیت زندگی، برخوردی زنده است و همان گونه که زندگی را بی واسطه به درون می کشد، زندگی نیز بی واسطه از دورنش به بیرون می تراود و رابطه ی او با زندگی، رابطه ای خارج از محدوده ی تعاریف از پیش تعیین شده است، و این مزیت "انجمن شاعران مرده" بر "دیوار" پینک فلوید است: دادن کلیدی برای رهایی از آنچه که نمی خواهد تمامی وجود ما با جهان در ارتباط باشد و نه فقط با قسمتی از بدن وی ...
8 سال بعد یعنی در 1997، دو جوان نه چندان صاحب نام – البته در آن زمان – یعنی "مت دیمون" و "بن افلک"، با نوشتن فیلم نامه ی فیلم "ویل هانتینگ خوب" توانستند نشان دهند که نسل دهه ی بعد، نسلی است که حتا اگر استعدادش در زمینه ای خاص کاملن مشخص باشد، باز هم حق انتخاب چگونگی زندگیش در دایره ی مسائل شخصی او تعریف می شود؛ تا آن جا که دخالت و یا تشویق نهادهای دولتی هم، تاثیری بر نظر او برای زندگی خودش نخواهد داشت. مشکل در "ویل هانتینگ خوب" مانند "انجمن شاعران مرده"، دیده نشدن نبود؛ بلکه اختیار انتخاب چگونگی نوع زندگی مطرح بود ...
حالا ما در جامعه ای که مخلوط ناهمگنی از جامعه ی کشاورزی و صنعتی و ارتباطی است، با ترکیب عجیبی از مشکلات خاص دهه ی خود درگیریم ... دیده نشدن، هنجار ستیزی و هنجار گریزی، تشکیل "انجمن شاعران مرده" به صورت یک نفره، عمق تنهایی و اشتراک این عمق در فضای مجازی، احتمالن نوعی تنهایی گریزی و شادمانی جمعی سطحی و قانون مند را در نسل بعد از ما ایجاد خواهد نمود ...
